محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

706

خلد برين ( فارسى )

سپاه عليقلى خان و سلسله جنبان جرأت و جلادت بهادران استاجلو و لشكر مرشد قلى خان گرديده كار ايشان از تيغ و سنان به دست و گريبان رسيد . عليقلى خان از بيم آن كه مبادا چشم زخمى به موكب ظفر نشان شاهزادهء عالم و عالميان رسد سراپا چشم شده نظاره‌گر معركهء ميدان بود كه ناگاه راه نگاهش در ميان گرد و غبار بر فوجى بىزينهار افتاد كه چون شيران گرسنه به هر طرف كه مىتاختند از كشته پشته مىساختند و به هر سوارى كه مىرسيدند از مركب حياتش پياده مىگردانيدند . از جرأت و جلادت ايشان گمان عليقلى خان آن شد كه مرشد قلى خان به يقين در ميان ايشان است لا جرم به عزم رزم آن جماعت ، مركب جلادت برانگيخت و با فوجى از يكه‌تازان سپاه شاملو سر راه بر ايشان گرفته به نيروى بازوى جرأت و زور سرپنجهء جلادت ، عقد جمعيت آن گروه را از هم بگسيخت . و چون دولت از عليقلى خان روى گردان شده سايهء سعادت بر سر مرشد قلى خان افكنده بود در حينى كه عليقلى خان سرگرم تعاقب آن فوج بىنام و نشان بود مرشد قلى خان به ديدهء بيناى آمد كار از دور مشاهده نمود كه چتر فلك فرساى شاهزادهء بلند اقبال مانند مهر فروزان كه از كنارهء افق تابان گردد از گوشهء معركهء ميدان درخشان است و از لشكريان ، معدودى چند آن گوهر والاى سلطنت پايدار را مركزوار در ميان دارند فرصت غنيمت شمرده به بلدى اقبال بلند و راهنمائى طالع ارجمند ، فوجى از فدويان اخلاصمند را فرمان داد كه به سرعت برق و باد روى جرأت به سايهء چتر همايون نهادند و به آن فوج قليل كه در ظل ظليل آن حضرت جمعيت داشتند حمله‌آور گرديده سلك جمعيت ايشان را پريشان گردانيدند و ابو مسلم خان چاوشلو كه از اتباع مرشد قلى خان و از امراى عالى شان بود دست در فتراك سعادت جاويدان زده خورشيد عالم تاب اوج سلطنت پايدار را به مشرق آرزوى مرشد قلى خان و اردوى امراء و اعيان طايفهء استاجلو رسانيد . آرى خورشيد عالم‌آرا به قطع درجات به اوج كمال و غايت ارتفاع پيوندد و زر ده دهى دست به دست به سكهء قبول